چند روز پیش با خانواده رفتیم شهربازی. جاتون خالی ! سوار ترن هوایی شدیم . من جلوی جلو نشستم . همیشه از جلو نشستن وحشت داشتم و همیشه چشمامو می بستم و جیق نمی زدم. اما این بار جلو نشستم ، چشمامو باز نگه داشتم و تا جایی که می تونستم جیق زدم . احساس متفاوتی داشتم . تو اون لحظه با خودم فکر کردم بارها و بارها به خاطر یه احساس ترس احمقانه خودم رو از لذت های جدید و تجربه های نو محروم کرده ام . یادم اومد که یه دوست بهم پیامک داد که (با دست های خالی آمده ای و با دست های خالی می روی . برای کامل شدن خطر کن ، چه چیزی را از دست می دهی؟)
ما انسان ها برای خود چتری درست می کنیم و دوست داریم همان گونه که هستیم بمانیم اما نمی دانیم که لازمه ی تغییر خطر کردن است و باید گاهی دل را به دریا زد .
گاهی باید از لاک خود بیرون آمد ، گاهی باید مرزها را شکافت و گاهی باید جیق زد .
من هم تصمیم دارم از این پس برای ارزش ها و برای زیبایی هایی که در این دنیا وجود دارد خطر کنم . ممکن است کمی آسیب ببینم اما ایمان دارم که در مسیر درستی هستم و از کارم پشیمان نخواهم شد و در عوض چیزهای خوب زیادی بدست خواهم آورد و آسیب ها هم پس از مدتی جبران خواهند شد .
اگر می خواهید ریسک کنید به رویایتان فکر کنید نه به آسیب . ترس حجاب سیاهی است که نمی گذارد شما رویاهایتان را ببینید . نمی گویم نترسید اما خود را پشت این حجاب سیاه پنهان نکنید و به زیبایی رویاهایتان فکر کنید و هر فکر دیگری را بیرون بریزید . به آن چه که می خواهید فکر کنید نه به آن چه نمی خواهید .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط آرمین
|
نیمه ی اول تمام شد . لیورپول ۳ گل خورد . همه چیز تمام شده بود . همه فکر می کردند که میلان قهرمان اروپا است . رختکن لیورپول پر از غم و نا امیدی بود . کاپیتان استیون جرارد سرش را پایین انداخته بود و دو دستش را روی پیشانی گذاشته بود و می گفت همه چیز تمام شد .
رافا بنیتز دفترچه اش را در آورد و شروع کرد به بیان نقاط ضعف حریف و راه های رسیدن به گل . سپس رو کرد به جرارد و گفت : اگر گل اول را بزنید تیم حریف خواهد ترسید و می توانید به گل های بعدی دست پیدا کنید . جرارد ناراحتی را کنار گذاشت و در نیمه ی دوم حرف های مربی اش را به اجرا در آورد . گل اول را خودش زد و گل های بعدی را هم تیمی هایش .
بازی مساوی شد و در پنالتی لیورپول قهرمان اروپا شد . چه کسی باور می کرد ؟
در این داستان واقعی چند درس بزرگ نهفته است :
۱) هیچ گاه روی کم بود ها و اشتباهات تمرکز نکنید . همیشه روی عملکرد صحیح و پیروزی تمرکز کنید . همان کاری که کاپیتان استیفن جرارد کرد و قهرمان اروپا شد . همان کاری که تنها از قهرمانان بزرگ بر می آید .
۲) هیچ گاه نا امید نشوید . همیشه راهی برای پیروزی هست . راه را پیدا کنید و پیروز شوید .
۳) به جای این که به خوب یا بد بودن عملکردتان فکر کنید به خود عملکردتان فکر کنید . به راه حل ها فکر کنید نه به قضاوت ها .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:28  توسط آرمین
|

پس شما فکر می کنید من آدم شجاعی هستم ؟
بله این طور فکر می کنم .
شاید باشم چون معلم های خوبی داشتم . سال ها پیش وقتی داوطلبانه در بیمارستان استانفورد کار می کردم ، با یکی از آن ها آشنا شدم . کودک بیماری داشتیم به نام لیزا که بیماری عجیبی داشت .برادر 5ساله اش هم به همین بیماری مبتلا شده بود . ولی بدنش به شکل معجزه آسایی توانسته بود پادتن این بیماری را بسازد و حالا در خون او این ماده وجود داشت . پزشک وضعیت خواهر کوچولو را برای برادر 5 ساله توضیح داد و گفت تنها راه نجات خواهرش این است که از او خون بگیرند و به بدن خواهرش تزریق کنند . پسرک لحظه ای اندیشید و بعد نفس عمیقی کشید و گفت :
باشد. اگر لیزا نجات میابد این کار را می کنم - در حین انجام انتقال خون ، گونه های لیزا رنگ گرفت و صورت پسر رنگ باخت و لبخند زیبای روی لبش محو شد .پسرک با لب های لرزان از دکتر پرسید :
همین الان می میرم یا بعد ؟
پسرک کوچولو گمان کرده بود قرار است تمام خونش را به بدن خواهرش منتقل کنند. بله ، من شجاعت را از چنین معلم های نازنینی آموختم.
دان میل من
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:6  توسط آرمین
|

سینه زنان و اشک ریزان در صف هیئت محل ، عزاداری می کنیم و نمی فهمیم چرا؟
اصلا نمی دانیم حسین که بود ، چرا از کربلا سر در آورد و چرا این چنین مظلومانه به شهادت رسید . خود را عزادار و شیعه ی کسی می دانیم که او را نمی شناسیم . ادعا می کنیم که حسین را نمی توان شناخت او بزرگ تر از آن است که بتوان او را شناخت با این که میدانیم این یک دروغ است .آری حسین را می توان شناخت و می توان هم چون حسین زندگی کرد.
به جای افکار و دین و آزادگی حسین تنها خون می بینیم و سر بریده .نوحه ها از خشونت پر شده و از لطافت حسینی خالی ، خود را سگ حسین می نامیم و ارزش انسانی که حسین به خاطرش در اوج مظلومیت جان داد را تا حد حیوانیت نزول می دهیم ، قمه بر سر و صورت می زنیم ، یکدیگر را در صف آبگوشت حسین زیر دست و پا له می کنیم و برای سیر کردن شکم خود از هیچ ناسزایی ابا نداریم .
با یزیدان زمان بیعت می کنیم و برای حسینی که همه ی دنیا و خانواده ی خود را به خاطر بیعت نکردن با یزید از دست داد اشک می ریزیم . این در نگاه اول خنده دار است اما کمی که فکر کنیم می فهمیم که حسین هنوز هم مظلوم است و کوفیانی چون ما هنوز ظالم.
آری خیلی از ما چون کوفیان روز عاشورا به خیابان ها می ریزیم و ندای بیعت با حسین سر می دهیم اما مهدی حسین تنها است و هیچ یاری ندارد .تنها 313 نفر از ما عزاداران می توانند مهدی را یاری کنند اما در موج عظیم عزاداران حسین 100 نفر هم حاضر به یاری مهدی نیستند و این یعنی همان کوفه و کوفیان .
درد من زمانی به اوج رسید که در کتابی خواندم وجود یکی از شخصیت های مشهور واقعه ی کربلا در تردید تاریخ نگاران است . آن گاه با خود گفتیم ما چقدر نفهمیم که عاشورایی را که آن را متعلق به خود می دانیم تحریف می کنیم . گرچه عاشورا و حسین متعلق به کل بشریت است.
حسین بیش از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:15  توسط آرمین
|
احمد امینی دایی بزرگ علی می گوید : مادربزرگم علاقه ی خاصی به علی داشت و تا چشمش به او می افتاد به سر صندوقچه اش که معمولا چیزهای خوردنی را در آن پنهان می کرد می رفت و از آن چیزی به وی می داد . چون چشمش ضعیف بود و نمی توانست قیافه ها را درست تشخیص بدهد یک روز ما نزد او رفتیم و من به جای علی انار بزرگی را از او گرفتم . البته او کمی بعد متوجه شد و انار را از من گرفت و به علی داد و او هم آن را میان من و خودش تقسیم کرد.
قاسم امینی دیگر دایی علی درباره ی جلسات آموزش قرآن ملازهرا می گوید:روزی علی پس از خواندن قرآن و پاسخ به سوالات ملازهرا از هواس پرتی او استفاده کرد و از کلاس خارج شد و رفت بالای درخت سنجدی که وسط حیاط بود ، علی از آنجا به ما نگاه می کرد و شکلک در می آورد و ما را می خنداند ، ملازهرا از خنده ی ما متوجه بیرون شد ، به طرف او رفت و با اصرار زیاد از او خواست که پایین بیاید . علی که بسیار لجباز بود مدتی ملازهرا را سر کار گذاشت و بالاخره پایین آمد اما ملازهرا او را که شاگرد زرنگش بود تنبیه نکرد . علی تابستان ها هم که به مزینان می آمد از صبح تا ظهر مشغول تحصیل در مکتب خانه بود و بعد از ظهر را به تفریحات گوناگون در کویر مزینان می گذراند .
عصر که می شد همراه با عده ای از دوستان هم سن و سال خود و دیگر بچه های آبادی برای گرفتن کبوتران تشنه ی کویر به سر چاه آب می رفتند . کبوتران خسته و نفس زنان برای خوردن قطره ای آب و رفع تشنگی جان گیر به سر چاه آب می آمدند ، آرام آرام در حالی که اطراف را می پاییدند وارد چاه آب می شدند ، در این لحظه بچه های آبادی از جمله علی که در اطراف چاه پشت تکه سنگ ها و کلوخ ها کمین کرده بودند ، از فرصت استفاده کرده پارچه ی بزرگی را روی دهانه ی چاه می انداختند و کبوتران را می گرفتند . علی در این شیطنت ها حرف اول را می زد . او به شنا و الاغ سواری هم علاقه ی شدیدی داشت . تنها برکه ی کم آب ده ظهرهای بهار و تابستان شاهد بچه های ساده و صمیمی و مهربان بود که از شدت حرم بی امان مزینان چند ساعتی تن خود را به خنکای برکه ی کوچک می سپردند .
غروب دلگیر مزینان نیز در قلم شریعتی چنین به تصویر کشیده شده است : غروب ده ، در کویر باشکوه و عظمتی مرموز و ماورائی می رسد و در برابرش ، هستی لب فرو می بندد و آرام می گیرد . ناگهان سیل مهاجم سیاهی خود را به ده می زند ، و فشرده و پرهیاهو ، در کوچه ها می دود و رفته رفته در خم کوچه ها و درون خانه ها فرو می نشیند و سپس سکوت مغرب و باز ادامه میابد ، مگر گاه فریاد گوسفندی غریب که با گله در آمیخته است و یا ناله ی بزغاله ی آواره ای که در آن هیاهوی پرشتاب راه خانه ی خود را گم کرده است ، که لحظه ای بیش نمی پاید ... .
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:5  توسط آرمین
|